۱۳۹۸/۰۴/۰۸

تفاوت ایرانی ها و غربی ها از نگاه یک هموطن

یکی از هموطنان که در اروپا زندگی میکند تجربیات زندگی خود را اینگونه برای من فرستاد: مهدی جان، من وقتی سالهای پیش از ایران بیرون اومدم، بیشتر وقتم به تماشا و زیر نظر گرفتن زندگی غربیها گذشت! تمام شب برنامه های مستند شون رو تماشا میکردم و دوست داشتم در باره شون بدونم! پرسشهای زیادی تو سرم بود، مثلا": چرا اینا این کار رو اینطوری انجام میدن و ما اونطوری و . . .! خودم رو در جامعه و جمع کوچیک ایرونیها محدود نکردم، دوست داشتم برم و ببینم و باهاشون دمخور بشم و این خیلی کمکم کرد که خیلی چیزها یاد بگیرم، از جمله نگاه متفاوت به دنیا! یک غربی در عین حال که به فرد بودن هر انسان اهمیت زیادی میده و احترام میذاره، از بچگی آموزش همکاری و بازیگر خوب بودن در تیم رو، آموزش میبینه، کاری که ما اصلا" بلد نیستیم و بدبختانه، هیچ مهارتی، درش نداریم و این به اصطلاح، پاشنه ی آشیل (نقطه ضعف) ماست! مثال جالب: یه بار یه ایرونی از یه دوست غربی من پرسید که چرا مبل های نو نمی خری؟! او در پاسخ گفت: " دوستای من همه بچه دارن و وقتی به خونه ی من میان بچه ها براحتی و با خیال راحت تو خونه ی من بازی میکنن، اگه من مبلهامو عوض کنم، دوستان و بچه هاشون دیگه نمیتونن براحتی تو خونه ی من و روی مبلهام بازی کنن، در نتیجه رفت و آمدم کم میشه و در آخر، دوستامو از دست میدم! در صورتیکه برای ما ایرانیها امکان نداره چنین چیزی مهم باشه! ما برای چیزهایی بسیار کوچکتر از این، دوستهامون که چه عرض کنم، خانواده و فامیلمون رو کنار میذاریم و ککمون هم نمیگزه! امکان نداره یه غربی حتی اگه درآمد بالایی داشته باشه، خونه و زندگیش لوکس باشه! اصلا" با دیده ی تمسخر به این چیزها نگاه میکنن! در جمع دوستان غربی ما، همیشه در مورد آخرین کتاب، فیلم، سیاست و . . . حرف میزنیم و در جمع دوستان ایرانی از پزشک شدن بجه ها، آخرین ماشین، خرید خونه ی بزرگتر و جراحی پلاستیک و . . . ! هر زمان دوستان غربی ام رو ترک میکنم شاد، مغرور و پیروز و امیدوارم، بخودم میبالم و اعتماد بنفس دارم و . . . و اما هر وقت جمع ایرانیها رو ترک میکنم، احساس کوچک بودن، فقیر بودن، ناموفق بودن، عقب افتادن و درجا زدن، ناامید بودن . . . میکنم! برای همین هم سالهاست دوست ایرانی ندارم و این سبب شده که شاد و مثبت و پیروز و پرکارتر باشم! ایرانیها همیشه به من میگن چرا اینو نداری یا اونو نداری، اما دوستان غربی من، همیشه با تحسین به من و خونه و زندگیم نگاه میکنن و مرتب به من یادآور میشن که چقدر موفق بودم! ما همه چیز رو نو میخوایم و تنها هم برای خودمون میخوایم! ما شراکت رو یاد نگرفتیم و تقسیم رو بلد نیستیم! ما حتی معنای عشق و ایثار رو هم نمیدونیم! عشق برای ما زن خوشگل و بامدرک و پولدار و پر از کرشمه . . . و یا شوهرخوش تیپ و مدرک دار با ماشین آخرین مدل و خونه دار . . . هست! عشق برای ما = مادیات! برا همین هیچوقت نمیفهمم و دوست نداریم بفهمیم که چطور یه مرد خوش تیپ و درس خونده، میتونه با یه زن بیوه ی بچه دار که عصرها بانک رو تمیز میکنه و اتفاقا" چند سالی ازش بزرگتره، زندگی کنه و بگه خوشبخت ترین مرد روی زمینه! مگه میشه بدون پول و زیبایی و مدرک و تجملات، خوشبخت بود؟!
 میتونم از تجربیات و زیر نظر گرفتن های خودم، برات کتاب بنویسم! بقول فروغ: "چشمها رو باید شست، جور دیگر باید دید"!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تجربیات من از خام گیاه خواری و نکات مفید در این مسیر

داستان این ماجرا از اینجا آغاز می شود که کتاب آقای آرشاویر د آوانسیان توسط یکی از دوستان برای مطالعه به من فرستاده شد. موضوع و تیتر کتاب برا...